امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

آخر سال

                          سلام پسر قشنگم الان که اومدم این تایپکو بنویسم خیلی سر حالم هوا خیلی خوبه دیشب حسابی بارون بارید و هوای رو حسابی خنک و تمیز کرده ولی وای وای وای چه رعد و برقایی بود از صدای رعد و برق بیدار شدی و دیگه نخوابیدی تا صبح صبح که من خواستم بیام سر کار مامان بزرگت بزور خوابوندت الهی من فدات بشم دیشب با صدای رعد و برق چشمات گرد میشد و خوردنی میشدی   مامان جونی برات بگه که این ماه ما کلی مکافات داشتیم یه پولی رو از طرف اداره بهم دادن که البته معوقاتی بود که تا حالا نداده بودن خدا رو شکر امس...
27 اسفند 1393

7 ماهگی پسرم

سلام به پسر یکی یدونه و خوشگل من و سلام به دوستای گلم پسرم دوم این ماه  هفت ماهت تموم شد همش میخواستم بیام نت برات بنویسم ولی فرصتشو نداشتم منو ببخش پسری دوم که هفت ماهت شد برف شدید ی بارید  شب که داشت برف میومد ما داشتیم میرفتیم خونه مامان بزرگت طبق معمول عصرهای جمعه که بخاطر برف شدید ماشین تو خیابون گیر کرد   تقریبا یه پنج دقیقا من و تو بابایی زیر بارون قدم زدیم تا رسیدیم  من مجبور شدم  ژاکتمو در بیارم بکشم روی صورتت ولی تو دوست داشتی به آسمون نگاه کنی و با دست ژاکتمو میکشیدی کنار تا برفا رو ببینی فکر کنم خیلی از برف خوشت اومد متاسفانه امسال همش دو بار برف اومد و الان هوا خیلی گرم شده و ما نتونستیم ع...
10 اسفند 1393

روزهای آخر بهمن

سلام پسر قشنگ من از شنبه هی میخوام بیام برات بنویسم ولی متاسفانه فرصتش پیدا نشد تا امروز عرض شود خدمت پسری و دوستای گلمون تو این ماه که 22 بهمن روز جشن پیروزی انقلابه و میریم راهپیمایی برای بیعت مجدد صبحش با کلی شوق و ذوق پسری رو آماده کردم که ببرمش راهپیمایی هوا رو که نگو افتضاح گرد و خاک همه آسمون شهرمونو گرفته بود و هنوز هم مهمون ما هستن ولی این باعث نشد که ار رفتن به راهپیمایی منصرف شیم با این حال پسری رو آماده کردیم و خواستیم بریم که پسری گشنش بود براش شیر درست کردیم و بعد از اینکه شیر رو خورد کلی بالا آورد و همه لباساش رو خراب کرد مامان بزگ ازمون خواست پسری رو با این حال نبریم راهپیمایی و منم مجبور شدم قبول کنم  این...
29 بهمن 1393

این روزها

سلام جوجو قشنگه و سلام به دوستای گلم که میان به این وبلاگ و ما رو خوشحال میکنن این ماه برای من تقریبا ماه خوبی نبود اولین شنبه این ماه که تولدم بود با فوت دائیم مصادف بود شنبه بعدش جلوی چشمام یکی از همکارامون  به رحمت خدا رفت  و  شنبه این هفته هم سر مرخصی رفتن که همکارم خیلی اذیتم میکنه با هم بحثمون شد خدا هفته دیگه رو به خیر بگذرونه ولی برا پسرم خیلی بد نبود  میتونی فرنی بخوری و حالا بهت حریره بادوم میدیم و قراره بهت سوپ بدیم  خوشبختانه پسری اشتهات  خوبه البته گاهی اصلا دلت نمیخواد فرنی بخوری ولی ما هر جوری شده بهت میخوارونیم حالا دیگه پسری تو روروئکت میشینی و همه جای خونه مامان بزرگتو میگردی و...
19 بهمن 1393

تولد تلخ

سلام عزیز دلم 2 این ماه شش ماهت تموم شد و وارد ماه هفتم شدی عزیزم دیگه میتونم بهت فرنی بدم متاسفانه فقط روز اول  خوب فرنی خوردی و دوست داشتی  ولی از روز دوم دیگه نخوردی و هر قاشقی که بهت میدم تو دهنت نگه میدار یو  قورت نمیدی گاهی هم میخوای بالا بیاری راستی بردیمت واکسن شش ماهگیت رو هم زدی خوشبختانه اذیت نشدی  و فقط موقع آمپول گریه کردی با اخم به خانم پرستاری که واکسنتو زد نگاه میکردی  قدت 70 سانت  بود وزنت هم 9 کیلو 750 گرم و دور سرت 44 سانت خدا رو  شکر رشدت خوب بود   متاسفانه 4 بهمن که تولد من بود و بابایی حسابی برنامه ریزی کرده بود که تولدمو جشن بگیره  کیک و شیرنی و کادو گرفته بود به من...
6 بهمن 1393

زمستون و پسری

سلام پسر قشنگم این اولین زمستونیه که میبینی پارسال که باردار بودم همش دوست داشتم تو زمستون بغلت بگیرم تو برفها ازت عکس بگیرم ولی متاسفانه نه پاییز تونستم ازت عکس بگیرم نه زمستون البته هنوز خیلی مونده تا آخر زمستون چهارشنبه صبح بردیمت دکتر حداد و ختنه شدی دکترت گفت 3 ساعتی گریه میکنی ولی خوشبخاتانه فقط 20 دقیقه خیلی شدید گریه میکردی این اولین باری بود که اینجوری گریه میکردی نمیدونی تو اون 20 دقیقه چه حالی داشتیم تا اینکه بغل خاله طیبه خوابت برد و خدا رو شکر بعد از اون خیلی زیاد گریه نکردی فقط وقت تمیز کردنت بود که گریه میکردی آخ وقتی تمیزت میکنیم قیافتو طوری میکنی دلم کباب میشه ولی چیکار کنیم مجبوریم تمیزت کنیم که عفونت نکنه من دستات رو مگ...
20 دی 1393

غلط زدن جوجو

هورا پسری بالاخره بعد از این همه تمرین تونست غلط بزنه آفرین به پسر قشنگ من  پریروز که از سرکارم برگشتم هنوز لباسامو در نیاورده بودم دیدم داری غلط میزنی سریع با گوشیم ازت فیلم گرفتم و یه عکس تونستم بگیرم ولی عزیزم یه دستت زیرت میمونه و نمیتونی دستتو درآری واسه همین بعد از کلی زور زدن شروع میکنی به نالیدن منم دلم میسوزه دستتو در میارم  فدات بشم پسر زرنگم مدتیه موهامونو میکشی مخصوصا موهای بابایی رو خیلی میکشی گاهی که خوابم تو خواب موهامو میکشی کلی مو از تو دستت در میارم اشیائ رو با دست میگیری و باهاشون بازی میکنی مخصوصا اگه چیزی رنگش قرمز باشه  از دیروز صبح چشمت عفونت کرده نمیدونم برا چیه امروز عصری میبرمت دکتر خدا کنه چیزی مهم...
8 دی 1393

داستـانک بسيار زيبـاي آلزايمـر مـادر

چمدونش را بسته بودیم ، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی … گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟” گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: “مادر جون، این چ...
6 دی 1393

5 ماهگی جوجو

سلام جوجو قشنگه 5 ماهگیت مبارک عزیز دلم  چه این ماه  زود گذشت  دیروز پنجمین ماهت هم تموم شد متاسفانه عکس کیکت رو الان ندارم بزارم بعدا برات میزارم   از کارات بگم نصف و نیمه غلط میزنی یعنی به کنار وایمیسی نمیتونی برگردی  جدیدا جیغ میکشی چه جیغیایی البته وقتی خیلی دلت میخواد بازی کنی و شاد هستی اینجوری جیغ میکشی  لثه هاتو رو هم فشا میدی  و دماغتو بد میخوارونی همه میگن میخوای دندون در بیاری ولی رو لثت دست میکشم خبری نیست  خدا کنه این ماه درآری چون حس میکنم داری اذیت میشی  حالا عکسای خوشگلتو برات میزارم مادری به فدای خنده هات راستی عزیزم ادارمون یه جایی رو برا...
3 دی 1393